تبليغاتX
< > ققنوس

فرهنگی هنری






تنهایی | دوشنبه نهم شهریور 1388 | 11:37 

اسمون ابی به  چه چیزی خیره ای  به کسی که در تاب وتب

 

خویش حیران است یا به انکه در طلب عشق به دیار تنهای

 

پناه برده یا به من که از خستگی دنیا وادما  به خدا وخودم

 

 

پناه اوردم  کنج اتاقم باسکوتم تنها نشستنم بی اهمیتن  ادما ...........

 

 شکست

در جوانی قصه خوردم هیچکس یادم نکرد در قفس ماندم صیاد ازادم نکرد اتش عشقت چنان سیرم بکرد ارزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

در این دنیا نکردم من گناهی

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر دارد نگاه من گناهی

مجازاتم بکن هر طور که خواهی

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

| پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 | 11:29 

منم عاشق مرا غم سازگار است

تو معشوقی تو را با غم چکار است

                                                 ***

 اگر می توانستم  مجازاتت کنم

از تو می خواستم ...

به اندازه ای که دوست دارم

مرا دوست داشته باشی

                                                 *** 

سکوتی بود بر قلبم که با ان می زدم فریاد

اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد

                                                ***

نمی گم دوست دارم نمی گم عاشقتم میگم دیونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بی خیال دیونست

ILOVEYOU

 

 

 

 

 

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

سال نو | دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 | 17:8 

سلام به رفیق رفقا

عیدتون با چند ین روز تاخیر مبار ک

عشق است بیاید خیانت نکنیم به غیر رفیق خود رفاقت نکنیم

عشق است نه عادتی که هر روزه شود عادت بکنیم به عشق خود

                                  عادت نکنیم

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

من وتو | یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | 14:40 

 

گاهی دلم می خواهد انقدر فصلهای زندگی  ادامه داشته باشد

 که من بتوانم تمام گمشده هایم را پیدا کنم

 گاهی انقدر دنیا برایم  تیره وتارمی شود

که ارزو میکنم زمین دهان باز کند ومرا ببلعد

گاهی دلم می خواهد نقاشی بلد بودم تا

همه ی دنیا را یه جور دیگه می کشیدم 

دریا را شبیه کوه وکوه را شبیه پروانه

وپروانه را عشق وعشق را شبیه تو و

گاهی انقدر دلتنگم ودلگیر که فکر می کنم

باغها سنگ شده اند مثل قلب تو و فکر

 می کنم دیگر زندگی معنا ندارد

Love Hurts 

به چشم خسته من اسمون پر از سنگ شده لعنت به این جدایی دلم برات تنگ شده

 

نفرین عشق

 الهی یک نفر بیاد قلبتو مثل من کنه بشکنه اون رو بندازه زیر پاش لگد کنه خدا کنه که یک کسی از راه دور صدات کنه وقتی به اونجا رسیدی حتی نخواد نگات کنه الاهی خوشبختی بیاد مشت بزنه به پنجره پنجره رو تو باز کنی یکهو بیاد باد ببره الاهی که یکی بیاد دستاتو محکم بگیره فردا که شد رهات کنه حالتو کم کمبگیره یکی بیاد که چشماتو حسابی چشم به راه کنه بهش بگی قلبم چی شد زیر پاشو نگاه کنه

 

ان که با زندگی می سازد زندگی را می بازد برنده کیست ؟

                                  کسی که زندگی را می سازد پس بازندگی نساز زندگی را بساز                 

 

 

                                         *  *   *  *  *

 من از این فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم دیر سالیست که می خواهم از این جا بروم ولی اینگار با قلب زمان زنجیرم

                                          *  *  *  *  *

 

                               ستاره ها وقتی می شکنن می شن شهاب

 ولی دلی که می شکنه می شه سوال بی جواب

 

زندگی گل سرخی است که  تمام گلبرگ هایش دروغی ولی خار هایش واقعیند

 

 وقتی لاک پشت ها عاشق می شن تحمل درد عشق براشون راحت تره چون حداقل عشقشون اروم اروم ترکشون می کنه 

 

                     

                                      یاد تو

گاه یه لبخند انقدر عمیق می شود که گریه میکنم گاه یه نغمه انقدر دست نیافتنی

می شود که با ان زندگی می کنیم گاه یک نگاه انچنان سنگین می شود که  چشمان رهایش نمی کند گاه عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

                                    *  *  *  *

درد را از هر طرفی که بخوانی درد است پس بیهوده دنبال میانبر نباش 

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت | شنبه دوازدهم بهمن 1387 | 15:16 

برای شکستن من یه اخم کافیه...... نیازی به فریاد نیست

 واسه اشک ریختن من سکوت تو کافیه ..... نیازی به قهر نیست

برای مردنم حرف رفتنت کافیه ....... نیازی به انجامش نیست

                        *       *        *

گرگ ها هرگز گریه نمی کنند اما گاهی چنان عرصه زندگی بر انان تنگ می شود که بر فراز بلند ترین قله کوه می روند ودردناک ترین زوزه ها را می کشند

                       *       *         *

هیچ کس برای مااشکی نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این وان پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تعاءل دل میزنم حافظ فالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم

                      *       *        *

 زندگی  چون گل سرخی است پر از خارپرازبرگ پر ازعطر لطیف یادمان باشد اگرگل چیدیم عطر وبرگ وگل وخار همه همسایه ی دیوار به دیوار همند           

           

                     *      *        *

روز را خورشید می سازد وروزگار مارا

ما را قلب زنده نگه می دارد وقلب را عشق

پس روزگار را عاشقانه بساز

 غرورت رو به خاطر اونیکه دوسش داری بشکن ولی اونی رو که دوسش داری به خاطر غرورت نشکن

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

خدایا دوست بدار انکه من را دوست دارد ومن نمی دانم وسلامت بدار انکه من دوستش دارم واو نمی داند | دوشنبه هفتم بهمن 1387 | 18:50 

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است تا در ان دوست نباشد همه درها بسته است

    * * *   کاش می گفتی چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟  * * *

    خدایا                      

عاشقان را با غم عشق اشنا کن

به غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود  گفتی که در قلب شکسته لانه داری

 ببین قلبم شکسته جانا به عهد خود وفا کن

 کاش یک بار فقط یک بارتو چشمام نگاه کنی وبا دقت حرف های دلم رو بخونی اگه به چشام خوب نگاه کنی می بینی با حالتی عاشقانه برات فریاد دوست دارم سر دادم کاش فقط یک بار نگاه کنی فقط یک بار

 

                       FOR      YOU

                     

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

خبر از دل | شنبه پنجم بهمن 1387 | 15:4 

زغم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد / عجب از موهبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد / دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

                                          *        *         *           

 گفتم دل می خری ؟         پرسید چند ؟                   گفتمش دل مال تو تنها بخند

 خنده کرد ودل زدستانم ربود                تا به خود باز امدم او رفته بود

 دل زدستش روی خاک افتاده بود      جای پایش روی دل جا مانده بود

 کلید قلب

 عشق کلید شهر قلبه به شرط اینکه قفل دلت هرز نباشه که با هر کلیدی باز بشه

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

حسرت دیدار عشق ازدست رفته | شنبه بیست و هشتم دی 1387 | 21:29 

یه نگاهی بنداز   غمناکه

 باورم نمی شد باورم نمی شد که حالا عشق من زیر خلوار ها خاک و با نا باوری داشتم سنگ قبر عشقم رو نگاه می کردم که نوشته بود جوان نا کام چقدر دلم میخواست خواب باشم اما نبودم همه داشتن گریه می کردن ومن مات ومبحوت خیره به قاب عکسش خاطراتمون رو توی ذهنم تکرار می کردم انگار همین دیروز بود که زنگ در خونمون به صدا در امد مثل همیشه نیلوفر دختر خالم امده  بود که با هم صبح زود بریم کوه تو  تابستونا جمعه ها برنامه برای کوه رفتن ودور هم جمع شدن داشتیم ولی اون روز باهمه ی روزای دیگه فرق داشت انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند که من وسیاوش با هم اشناشیم کمی دیر شده بود امابا پافشاری نیلوفراماده شدم حالم زیاد خوب نبود ساعت 9 بود که رسیدیم به قله موقع برگشت نمی تونستم پایینو نگاه کنم سرم گیج میرفت برای همین با تله کابین امدم پایین داخل تله کابین نگاه سنگین کسی رو حس می کردم  ولی به خودم اجازه نمی دادم نگاه کنم ببینم که اون شخص کی میتونه باشه بالاخره رسیدم پایین توی یه فضای سبز منتظر نیلوفر شدم تا با بچه ها برسن پایین  وبعدش بریم نهار بخوریم ولی همون  پایین اون نگاه دنبال من بود این بار به خودم جرات دادم که نگاش کنم وقتی دنبال اون نگاه کشتم چشمم به چشم سیاوش برخورد کرد یه پسر قد بلند با موهای جوگندمی وپوست سفید که یه تک پوش بنفش تنش بود واز پشت عینک افتابیش داشت منو براندازی می کردکه با نگاه من لبخند قشنگی روی لبهای قرمزوخوشگلش امد نمیدونم چرا منیتونستم نگاهم رو از روی صورتش بر دارم انگار اولین پسری بود که تو عمرم میدیدم اونم بدون هیچ حرفی با همون لبخندش نگام میکرد که نیلوفر مهر سکوت و شکست وبعد صدام کردوگفت  عسل  نگام رو برگردوندم وصدای دل نشینی بهم گفت چه اسم قشنگی داری عسل نمی خواستم جوابشو بدم ولی زبونم به چرخیش در امد وگفت مامانم این اسم روبرام انتخاب کرده واین اغاز حرفهای من بود که باعث شد با هم حرف بزنیم .....اسم من سیاوشه خوشبختم منم عسل  ... هستم همیشه جمعه ها می یاین کوه ...بله .....که نیلوفر پرید وسط البته با من گفتم دختر خالمه نیلوفر چند لحظه ای به سکوت گذشت بعدش خود سیاوش اینبار سکوت وشکست وگفت میتونم بیشتر با شما اشناشم نمی دونستم چی بگم اخه دومین پسری بود که داشت وارد زندگیم می شد من یکبار شکست خورده بودم نمی دونستم پیشنهادشو قبول کنم یا نه بازم مثل همیشه نیلوفر پرید وسط وگفت شما شمارتون رو بدید عسل باهاتون تماس می گیره این بهترین پیشنهاد بود برای همین زود شمارش رو داد به نیلوفر وگفت منتظر تماس تون میمونم اونروز حتی نتونستم که نهار بخورم تمام روز به اون فکر میکردم  اون لبخند قشنگش تو ذهنم بود میخواستم برای بار دوم چهرش رو توی ذهنم تجسم کنم که مادرم با صدا کردنش همش رو از ذهنم پروندیک ماه دو ماه گذشت ومن هنوز جرات نکرده بودم که برای سیاوش زنگ بزنم تا اینکه حس کردم واقعا تنهام ونیاز به یک دوست خوب دارم شمارش هنوز توی ذهنم بود که بی اختیار شمارش رو گرفتم الو بفرمایید سلام سلام شما من...من شما خودتون شمارتون رو دادین کی عزیزم دو ماه پیش دو ماه پیش چرا الان زنگ میزنید نمی دونم خوب حالا اسمتون من عسلم اهان  شما خوب هستین خیلی منتظرموندم که زنگ بزنین ولی شما کم لطفی کردین (اون روز با تیکه پاره کردن تعارف  گذشت وراه زنگ زدن های بعدی رو باز کرد واین زنگ زدن ها منجر به دیدار ما شد ودیدار های پی درپی که باعث شد هر روز چند بار همدیگر رو ببینیم که این تکرارها باعث شدکه من قلبم رو در لبخند های زیبای سیاوش جابزارم  روز ها میگذشتو عشق من به سیاوش بیشتر وبیشتر میشد حس می کردم بودن سیاوش یه فرصت دوباره برای زندگی کردن من بود نمیدونم چرا سیاوش اون سیاوش قبل نبود رفتارهش حرف زد نش نگاهاشانگار دیگه از عشق ودوست داشتن من خسته شده بود و میخواست دنبال یه عشق جدید باشه ولی برای من جدایی از سیاوش مرگ بود وبرای همین همه بد رفتارهایش رو تحمل می کردم سیاوش مشغول کار شد ...... من هر روز بعد از کلاسم میرفتم کنارش وسیر نگاش می کردم ولی نگاهای اون دیگه اون نگاهای قبلی نبود نمیدونم چرا ولی دیگه داشتم کم می یاوردم بلاخره حرفی رو که میخواست بزنه رو زد وگفت که رابطه یمن واون دیگه تموم شده نمی دونستم چکار کنم نگاش کردم ولی سرش پایین بود انگار هیچ حرفی برای من نداشت به من گفت برم وفراموشش کنم  نمیدونم که چرا بعد از اون همه دوست داشتن سیاوش همچنین رفتاری رو از خودش نشون داداشک های توی چشم مجا ل حرف زدن رو به من نداد وبا گریه کردن من سیاوش هم گریه کرد من دوست داشتن رو توی اشکای سیاوش حس می کردم ولی نمی دونم رفتار های سرد اون برای چی بود ازش خواهش کردم که یه فرصت دوباره به هر دو تا مون بده تا دوباره شروع زیبایی رو با هم داشته باشیم انگار حال سیاوش زیاد خوب نبود سرش گیج رفت وافتاد وسط مغازه با امپولانس سیاوش رو به بیمارستان بردن ساعت ها از پشت شیشه نگاهم رو به اون دوخته بودم که گرمی دستی رو روی شونه هام احساس کردم  تابرگشتم صورت زیبای مادر سیاوش رو دیدم به من گفت دخترم زحمت کشیدی تو برو خونه حالا حتما مادرت نگراننت شده گفتم نه خواهش می کنم بزار پیشش بمونم اون یهویی چش شد چشمای پیر مادرش با اشک کاملا شسته شد ولی چیزی بود که به من نمی گفت *چند دقیقه ی دیگرگفت هر جور راحتی دکتر سیاوش می خواد باهات صحبت کنه بی اراده قدم برداشتم ورفتم سمت اتاق دکتر دکتر داشت راجبه یه بیماری ای صحبت می کرد اخرش گفت خانم ......سیاوش بیماره اون سرطان خون داره با نا باوری نگاش کردم اون ادامه داد وگفت سیاوش بیشتر از چند ماه مهمون ما نیست این موضوع رو هم خود سیاوش میدونه حالا فهمیدم که چرا سیاوش رفتارش با من عوض شده بود اون دنبال عشق تازهای نبود فقط فهمیده بود که قراره... انگار توی قلبم یکی همش بهم می گفت مهم نیست که باعث شد بگم این چیز ها نمی تونه منو از سیاوش جدا کنه که در اتاق باز شد ومادر سیاوش وارد اتاق شد اونو بغل گرفتم وگفتم چی دارن میگن با اشاره بهم گفت که همه چیز درسته اما بهم گفت تو باید بری دنبال زندگی خودت مگر میتونستم برم زندگی من روی تخت توی بیمارستان بود کجا باید میرفتم بدون اون تصمیم خودمو گرفتم می خواستم تا اخرش با اون میمونم سیاوش به هوش امد ومن خیلی محکم گفتم من تا اخرش باهات می مونم روز ها می گذشت ومن اب شدن سیاوش رو با چشمای خودم میدیدم حالا دیگه پوست سفیدش هر روز زرد تر وزردتر میشد وموهای جو گندومیش دیگه نبود روز چهارشنبه بود که صبح زود بلند شدم که برم پیش سیاوش دلشوره داشتم تا بیمارستان انگار زنده نبودم حس ششمم خبر از اتفاق های بد میداد درست بود عشق من خیلی زودتر از من پرواز کرد ه بود ومنو تنها جا گذاشته بود پشت اتاق 302 بدون هیچ حرفی دیدم که پارچه سفیدی روی صورت زرد سیاوش کشیدن وبا رفتن اون روزهای خوب من هم به اخر رسید واینجا سر مزار اون بدون هیچ حرفی منتظر مرگم .... 

این داستان براساس واقعیت می باشد که برای یکی از دوستا ن من اتفاق افتاده                                                                                                                                                                                   

 

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

عشق لیلی به مجنون | دوشنبه بیست و سوم دی 1387 | 23:20 

 اگر قرار بود لیلی ومجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی بود نه مجنون :مجنون عشق واسه رسیدن نیست حسرت رسیدنه

سکوت عشق

 گفتن مغرورم وقتی شوخی کردم گفتن سنگین باش وقتی حرف زدم گفتن پر حرفه وقتی ساکت شدیم میگن عاشقه حالا که عاشقیم میگن گناهه

برای دوست قدیمی

اخر از عشق تو ساکن در کلیسا میشوم دست از مسلمانی کشم مسیحا میشوم 

   د وست داشتن   

دنیا رابد ساختن کسی راکه دوست داری دوستت نداره کسی که تورادوست داردتودوسش نداری اما کسی که تو    

دوسش داری واوهم تورادوست داردبه رسم وآیین زندگی به هم نمی رسندواین رنج است زندگی یعنی این

 

به نام انکه اشک را افرید تا سرزمین عشق اتش نگیرد

 

 

کبوتری  سبک بال در اسمان بی کران شمابه پروازدر

 

می اورم تاکه کشتی ام رابه ساحل عطوفت  شما برساند

 

دلم گرفته بود خواستتم به دیاردوستانه ای سفر کنم

 

دیدم بهترین  مقام چشمانت می باشد چه مکان  زیبا

 

شاعرانه ای بود گلهای زیبا از هرسوعطر افشانی

 

 می کردند چکاوک ها اوازی زیر لب زمزمه می کردند

 

 چه مکانی بود دوست دارم باقی عمرم را در چشمان

 

 تو زندگی کنم خواستم به دیاردوستانه ای سفرکنم

 

                      اری .......

 

 

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |

زندگی زیبا | شنبه بیست و یکم دی 1387 | 14:40 

زندگی قصر دل انگیز خیال                  زندگی زمزمه ی گرمه جهان

زندگی بوی دلاویز وصال                     زندگی ایینه ی پاک زمان

در نگاه گل سر سبز وجود                  در دل شادی وشور

درسراپرده ای از بود ونبود                   زندگی رسم خوش عاطفه هاست

گردش چرخ حیاط تپش قلب                زمین انعکاس گل نورانی مهر بر

بلند ای تن ایینه ها                           زندگی خنده ی زیبای امید

بر شب تیره یاس زندگی                    شادی وشوق زندگی یکسره 

                               پیوند وصفاست     

دلشكسته اي به نام سوگند | لينک ثابت | موضوع: |